بعد از كلي وقايع خوب و بد بالاخره اومدم.... اين روزهايي كه گذشت در مجموع روزهاي خوبي بود به جز ديروز كه اينقدر ترسيده بودم و گريه كردم تا شب سرگيجه داشتم...
دو روز پيش دوستاي عليرضا كه از اروميه اومده و من هم واقعاً دوستشون دارم و براشون خيلي احترام قائلم؛ مهمون ما بودن... خلاصه ديروز بعدازظهر كه رفتن آيساي مامانو خوابوندم و كارامو همهشو انجام دادم و گل مامان كه از خواب بيدار شد حموم بردمش و كلي توي حموم آب بازي كرد و جيغ كشيد ... وقتي از حموم هم بيرون اومديم كلي هم با هم بازي كرديم كه يهو ياد يكي از كتابهاي بازي با كودكان افتادم و رفتم كه براش كامواي رنگي رنگي بيارم تا ذوق كنه كه ديدم داره پشت سرم گريه ميكنه و خودشو خزونده تا جلوي اتاق خواب ... بغلش كردم و روي دو تا از تشكهايي كه مهمونها شب پيش روشون خوابيده بودن نشوندمش تا كاموارو از جاش بردارم يه لحظه دستم بشكنه ولش كردم و از روي تشكها با سر زمين خورد و كلي گريه كرد و هر چي شير خورده بود پس كرد ... ![]()
داشتم سكته ميكردم و كلي خودمو نفرين كردم و گريه كردم...
دختركم خيلي اذيت شد. من مادر بيلياقتي هستم... آيساي من! مامان لياقت داشتنتو ندارم ... من احمق مواظبت نبودم... اين چندمين بار كه زمين ميخوري ... به خدا دست و پا چلفتي نيستم .... بيدقتي كردم ... به بابايي سريع زنگ زدم و اون رو هم هراسان كردم بهم با ناراحتي گفت : آخر تو اين بچه سالمو عليل ميكني .... ميدونم تقصير من بود ماماني... من مامان خوبي نيستم ... بايد بيشتر مراقبت باشم... منو ببخش...
![]()
از خبر بد شروع كردم و ياد ديروز افتادم و دل و رمق براي تعريف كردن اتفاقهاي خوب رو از دست دادم...
گل مامان ده روز ديگه وارد ده ماهگيش ميشه و با اون دستاي خوشگلش ، وقتی می گیم دست بزن ِاينقدر قشنگ دست ميزنه و سرشو هم همراه آهنگ تكون ميده و يكي از دستاشو هم از مچ ميچرخونه... راستی دو هفته ای هست که عشق مامان منو « ماما » صدا می کنه... وقتی می گه ماما با یه نازی می گه که تو ابرا می رم... مامان فدات بشم... ![]()
روز 21 تير عروسي خواهرم بود با كلي خستگي و اعصاب خوردي ... آخه خانواده داماد اومده بودن مبارزه و فكر ميكردن ما نوكرشونيم و رفتاراشون باعث شد يه جايي من غير مستقيم باهاشون برخورد كردم و مادرم حسابي دعوام كرد و من هم با وجود اينكه خيلي دوستش دارم از دستش خيلي دلخور شدم... با وجود اينكه همه ميگفتم حق با مژده بود اما ... ![]()
بگذريم بالاخره عروسي تموم شد و ما هم بعد از مدتها به يه مسافرت خيلي توپ به شمال رفتيم... دلم براي جاده چالوس لك زده بود... اي خدا ! كاش ميشد توي اين بهشت زندگي ميكرديم... دور از اينهمه گرفتاري ... اين اولين مسافرت آيسا به وطن مامانيش بود... معلوم بود كه به اون هم خيلي خوش ميگذشت... عليرضاي من هم حسابي خستگيش در رفت... به طبيعت زيباي دوهزار رفتيم و كلي اكسيژن به ريههامون فرستاديم... خيلي خوش گذشت... آيسا هم از اين همه سرسبزي و هواي آزاد به وجد اومده بود... شب كه همه خوابيدن من و بابايي كنار هم توي بالكن نشستيم و از صداي رودخونه و آتيشي كه ميسوخت و بوي چوبي كه در حال سوختن بود؛ كلي لذت برديم و براي هم حرف زديم... بالاخره بعد از مدتها با هم تنها بوديم و من سرمو با آرامش روي شونههاش گذاشتم ... ![]()
دلم نميخواست كه اين لحظهها تموم بشن... خيلي خوش گذشت...
و كاش ديروز اين اتفاق نميافتاد... ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:34 توسط مژده
دو، سه روزي بود كه در حال عوض كردن قالب وبلاگ بودم اونهم با همكاري آيسا خانم...
دخترك ماشالله خيلي خيلي شيطون شده... ديروز توي آشپزخونه مشغول شستن ظرفها بودم كه يه لحظه ديدم لوس لوسك صداي غرغرش ميياد، سرمو برگردوندم ديدم خودشو با كشيدن روي زمين جلوي آشپزخونه رسونده...
وقتي با تعجب نگاهش كردم برام كلي خنديد و بعد زد زير گريه كه طبق معمول خانم بغلي رو بغل كنم...
راستي آمار هشت ماه و نيمگي عسل مامان اينه ؛ وزنش ۸ كيلو و ۱۵۰ گرم ، قد ۷۳ سانتيمتر و دور سرش ۴۴ سانتيمتر ... با وجود اينكه مرتب به غذا خوردنش ميرسم از موقعي كه به فعاليت افتاده و خوابش هم از قبل كمتر شده ، وزنش خوب زياد نميشه...الان تقريباً همه چيز ميخوره جز ميوههاي ترش مزه و نمك... عاشق موز و آب هندونهست و سرلاكي رو هم كه بابايي براش خريده خيلي دوست داره... ![]()
و دیگه اینکه پنج شنبه بالاخره من و بابایی برای آیسا خانم سه تا آلبوم گرفتیم و همه عکساشو براش ظاهر کردیم و با دیدن عکسا به این نتیجه رسیدیم که چقدر دنياي بچهها برعكس دنياي ما، تند تغيير ميكنه و روز به روز عوض ميشن و كارهاي جديد ميكنن...
خيلي از حموم و آب بازي خوشش ميياد و وقتي از بغل عليرضا ميخواد بياد حموم كلي دست و پا و جيغ چكاوكيشو ميزنه و خودشو ميندازه بغل من... توي وانش ميشينه و كلي پاهاشو توي آب ميكوبه و ذوق ميكنه... با دو تا انگشت اسباب بازيهاشو از روي زمين برميداره و از تبليغات تلويزيون خوشش ميياد... مخصوصاً توي تركست يه تبليغ پوشك مولفیکس هست که اتفاقاْ عید براش از ارومیه گرفته بودیمِ وقتی شروع می شه کلی با آهنگ تبلیغ جیغ می زنه...
![]()
توپ بازی رو خیلی دوست داره و وقتی براش توی هوا می ندازم یه عالمه دست و پا می زنه که توپ بهش بدم اما برام می توونه یکم حرکتش بده تا نزدیک دستم برسه... راستی از اینکه اسباب بازیاش رو بهم بکوبه و سروصدا کنه هم خیلی خوشش می یاد... تازگیها هم یه اخلاق بد پیدا کرده ، یکمی که غذا می خوره تف به بیرون می کنه و از اینکار ذوق می کنه ...
وقتی براش آهنگ می ذارم سرشو به پایین و بالا تکون می ده و دستاشو بالا و پایین می بره و بعضی وقتها ژست دست زدن هم به خودش می گیره... خلاصه که این دخمرک ما وقت حتی سرخاروندن هم برام نذاشته... بعضی وقتها ساعت ۳ بعدازظهر می شه و من هنوز ناهار هم نخوردم و خانم هم قصد خواب ندارن ...![]()
راستی سریال مورد علاقه من که به شدت دنبال آهنگش هستم و از یکی از کانالهای ترک ست به نام Dudaktan kalbe نشون ميداد و به قول خودشون فينال فصلي سريال بوده و منتظرم تا بقيهشو بدن ... هفته ی دیگه جمعه عروسی خواهرمه... امیدوارم همه چیز به خوبی بگذره...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:36 توسط مژده
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:55 توسط مژده
احساس تنهايي ميكنم، اين حس مدتهاست كه منو رها نكرده و حالا با هر روز از اين روزگار به سيلي از تنهايي هم محكوم ميشم ... بدون اينكه بدونم محكوم به كدوم اعتراضم... محكوم كه چرا خستهام !!!! هيچ نجاتي نيست و از اين روزگار زشت خستهم ... با كولهباري از هيچ بودن... هيچ شدم... پوچ شدم... شايد از همون روزهاي اول بودم اما خودم رو گول ميزدم...
دلم براي روزهاي خوب كودكانه تنگ شده دور از هر ريا و تنهايي... بعضي وقتها با خودم ميگم تنهايي بهتر از گدايي محبته ... تنهايي ... قلبم پر از غم شده ... تنهايي دلم بيداد ميكنه اما هيچ دستي نيست كه با نوازشي خستگيم رو ازم بگيره ...
آيساي مادر؛ با همهي وجودم مواظبتم و دلم نميخواد يه لحظه احساس تنهايي كني... هيچ وقت نميذارم دل قشنگت بشكنه... وجودمو برات ميذارم تا غم ازت دور بمونه... قشنگ مامان؛ خستگيات رو به دوش ميگيرم تا ناز دخترم هيچ وقت دل خسته نباشه ... مامان استقلالم رو براي تو گذاشتم و اين ركود رو تحمل ميكنم تا تو به هر چي كه ميخواي برسي... دلم ميخواد تو آزاد باشي ... دلم نميخواد انگشتاي قشنگت براي هيچ كاري خسته بشن... ميخوام هميشه دل نازت بخنده ... ميخوام ظريف باشي و همه نازتو بخرن... نميخوام مثل مامان محكم باشي و خستگيات مال خودت باشه ... نميخوام مثل مامان باشي... ميخوام آيساي من هميشه عروسك كوچولوي دل مامان باشه ...![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:55 توسط مژده
روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی! روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری ! روز مادر يعنی بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد. روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود. روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....
دوستت دارم مادرم و روزت مبارک...![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:45 توسط مژده
چقدر روزها تند می گذرن مثل یه چشم برهم زدن... دیروز آیسای مامان هشت ماهه شد و هر روز شیرینتر از روز پیش ...
تازگیها خیلی دوست داره با دختر خاله کوچیکم که 10 سال ازش بزرگتره بازی کنه.... دخترکم اونو به چشم نی نی می بینه و اگه ساعتها باهاش بازی کنه از بازی سیر نمی شه... فسقلی خیلی شیطون شده ... دقیقاً یک روز قبل از ماهگردش دیگه دوست نداشت روی زمین بخوابه و بازی کنه مجبورم با وجود اینکه دیگه بدون کمک می شینه اما دورتادورشو بالش بذارم تا اگه به عقب افتاد سرش درد نگیره... مادرم براش یه عالمه عروسکهای جغجغهای خرید که از صداشون کلی ذوق می کنه ... وقتی دستاشو بگیری اینقدر خوشگل راه می ره مثل یه آهوی کوچولو که تازه راه رفتنو یاد می گیره ... با همکاری بابایی کنار میز میایسته و با اون دستای توپولی خوشملش روی میز میکوبه که باعث میشه پر از جای انگشت خانوم خانوما بشه...
بایبای کردن هم چند روزه که یاد گرفته... الهی مامان فدات بشم گلکمممم...
الان بعد از یه عالمه بازی عین فرشتهها خوابیده... وقتی علیرضا از سر کار مییاد و زنگ میزنه ، میدونه که اون طرف در بابایی ایستاده و کلی دست و پا میزنه تا در باز بشه و خودشو میاندازه بغل علیرضا ... چند دقیقهای با باباییش به پارک میرن و برگشت زنگ خونه رو میزنه و از این کار کلی ذوق میکنه وقتی پشت آیفون صدای منو میشنوه دوربرشو نگاه میکنه و دنبالم میچرخه که من کجام ؟؟!!!! 
این روزها برای آیسا هر روزش متفاوته اما برای من و علیرضا پر از خستگی و تنهایی... دلم میخواست میتوونستم به علیرضا کمک کنم اما هیچ کاری از دستم برنمییاد و خودم هم با یه عالمه تنهایی سعی میکنم با آیسا خودمو سرگرم کنم... تعطیلاتی که پیش رو داریم بابایی من باید به سرکار بره . خیلی دلم میخواست میتوونستیم بیشتر با هم باشیم... بابایی من؛ میدونم که خیلی تحت فشاری و بهت افتخار میکنم ... دوستت دارم بابایی من و آیسا ...
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:35 توسط مژده
خواستم قالب جدید وبلاگمو درست کنم اما فرصت نشد... دیروز صبح اول وقت از مخابرات تماس گرفتن و اپراتور اعلام کرد که تلفنمون به علت بدهی قطع می گردد...
آخه آقای بابایی وقت نکرد پول تلفنو واریز کنه و این شد عاقبتش... این یکی دو روز هم که اخطار دادن باز نرفت دنبالش و فکر کنم فردا ، پس فردا تلفنمون قطع می شه و معلوم نیست که آقای بابایی کی برای اتصال دوباره وقت بذاره. به خاطر همین اومدم اینجا بنویسم تا در خاطره ها بمونه ، علیرضای عزیز...
اگه طولانی شد نگران نباشید
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:29 توسط مژده
دیروز بعدازظهر آیسارو برای چک ماهانه پیش دکترش بردیم . آمار هفت ماهگی عسل مامان اینه : قدش 71 سانتیمتر، وزن 7 کیلو 800 گرم، محیط دور سرش 44 سانتیمتر... دکتر بهمون گفت که وعدهی غذاییش رو با آب میوه به 5 وعده برسونم و کمکم زردهی تخممرغ رو از یه نخود براش شروع کنم و توی سوپش عدس و ماش بریزم ... تازه دخمرکم میتونه موز و آب هندونه و آب طالبی هم بخوره... مامان فداش بشم...
آیسای مامان بزرگ شده، خانم شده ... چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که به دنیا اومده بود ...
کوچول مامان؛ غلت زدنش کامل شده و سعی میکنه که وقتی روی شکم خوابیده خودشو به جلو بکشه و دستش رو برای برداشتن عروسکاش دراز میکنه و خودشو میکشه... یه عالمه پر سر و صدا شده و سعی میکنه صداهایی که براش درمییاریم مثل ما تقلید کنه... دوست داره خودش غذا بخوره و مجبورم یه قاشق دیگه به دستش بدم تا بتوونم در حین بازی بهش غذا بدم... تازگیا یه ذره لوس شده و حدود ساعت 3 یا 4 صبح بیدار میشه و بهونهجویی میکنه تا پیش ما بخوابه... دیشب یکی از دوستای علیرضا که تازه ازدواج کرده با خانومش مهمون ما بود. نمی دونستن ما بچهدار شدیم و وقتی که رسیدن و جلوی در آیسارو توی بغل بابایی دیدن بازم فکر نمیکردن بچهی ماست... خلاصه ازشون پذیرایی کردم
ولی خودم تا 4 صبح بیدار بودم که جمعوجور کردنشون برای فرداش نمونه...
اما از خودم بگم ؛
علیرضای من؛ این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم. حتی آیسا هم نمیتوونه تنهاییم رو پر کنه... لحظههای با هم بودنمون خیلی کم شده. اونقدر درگیر کار شدی که حتی خودت رو هم فراموش کردی. میدونم این همه تلاش و خستگی برای راحتی ماست اما دلم چی؟؟؟!!! میدونم که که این همه کار خستهت میکنه... میدونم که خیلی خستهای اما تشنهی دست مهربونتم که به سرم بکشی، صورتمو نوازش کنی، برام از گذشته بگی، از حال و آینده ... همهی خستگیات مال من باشه تا اینهمه خسته نباشی ...
باز شب می شه و من در حسرت لحظه ای با تو ... شیر رو سفت میکنم ... در رو میبندم ... چراغ رو خاموش میکنم ... پرده رو میکشم ... آیسارو که بالاخره با هزار زحمت خوابوندم نگاه می کنم و با همهی خستگی که داشتم و برای خوابوندنش صد برابر شده بود؛ بازم دلم برای شیطنتش و نگاه قشنگش تنگ میشه... 
باز تنهایی ... کنارم آروم خوابیدی و خسته ... پتو رو میکشم رویِ سرم ... برمیگردم دوباره نگاهت کنم تا دلتنگیای طول روز رو با نگاهی به صورتت خلاصه کنم که توی تاریکی، یه جفت چشم خیره نگاهم میکنن ... دوستت دارم علیرضا ... به چشمات نگاه میکنم و بغضم رو قورت میدم... دلم برات تنگه بابایی... ![]()
![]()
دلتنگ تو كه ميشم خاطراتمون رو ورق مي زنم، مي خندم و گریه میکنم ... با آیسا بازی میکنم و باز دلم یه لحظه برای حرف زدن باهات پر میزنه ... تو "بهترین بهترین منی"
بهترین بهترین من!
بهترین بهترین من!
بهترین بهترین من!
دلتنگ تو میشم دستام دستات رو میخواد، روحم گرمی آغوشت رو میخواد، دلتنگیام شونههای مردونتو، چشمام چشمات رو... من هميشه دلتنگ توام، من هميشه دستام دستات رو میخواد، من هميشه لبم تشنه لباته! دلتنگی تو برای این دل کوچیکم خیلی بزرگه !!! 
تنهایی رو دوست ندارم چون خدای مهربونم تو رو برام فرستاد تا دیگه تنها نباشم... تنهایی رو دوست ندارم چون شیرینترین لحظههام، لحظههای با تو بودنه... با اینکه از همون اول برام زیاد حرف نمیزدی و دوست داشتی من برات حرف بزنم اما حالا دلم برای همون یه ذره حرف زدنت تنگ شده... برای گوش دادنت... امروز حتی آیسا هم دستاشو برای با تو بودن به طرفت دراز کرد... خدای مهربونم؛ کمکمون کن... میدونم که همیشه با ما هستی ... مواظب علیرضای من باش... مواظب دخترک من باش... ![]()
دوستت دارم علیرضای من؛ مواظب خودت باش که همهی وجود من و دخمرک به وجود تو .... ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:57 توسط مژده
امروز سومین سالگرد با هم بودنمونه... هشتم اردیبشهت ... سه سال گذشت با همهی سرعتی که میتوونست داشته باشه... با شیرینیها و ناراحتیهاش... من و تو، سه سال رو با همهی نشیب و فرازش گذروندیم...
انگار همین دیروز بود که اضطراب اومدن روز عروسی رو داشتم ... لحظهای که لباس قشنگ عروسیمو پوشیدم خودمو خوشبختترین دختر روی زمین میدونستم... تورو همون مرد رویاهام که بهم میگفتن منتظری که با اسب سفید بالدار بیاد ؛ میدیدم... امسال سالگرد ازدواجمون با آیسا سه نفری شادی میکنیم... با دخمرک نازمون که با اون چشمای مثل عقیقش نگاهمون میکنه و میخنده و خودشو برامون لوس میکنه.![]()
![]()
من بعد از گذشت سه سال عشق رو فقط در نگاه تو دنبال میکنم... هنوز توی هر سختی دنبال شونههای مردونتم تا بهش تکیه کنم... این روزها خیلی کار میکنی طوریکه من و آیسا بیشتر لحظههامون رو بدون تو سر میکنیم... هنوز هم وقتی دیر میکنی دلم برای چشمای خستهت که برق عشق توشه تنگ میشه... هنوز هم تشنهی آغوش گرم و مهربونتم... دلم میخواست خیلی بیشتر از این کنار هم بودیم... مثل اون روزها سرمو روی پاهات میذاشتی و برام حرف میزدی ... از گذشته، حال و آینده ... بابایی سالگرد ازدواجمون رو بهت تبریک میگم و از خدای بزرگ میخوام مثل همیشه مواظب زندگی کوچیکمون باشه ![]()
![]()
خیلی دوستت دارم؛ علیرضای من ...
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:20 توسط مژده
فروردین تموم شد و بهار قشنگیشو به رخ می کشه ... داره یه نسیم مطبوعی می یاد که موهای خوشگل آیسارو با خودش حرکت می ده... ![]()
از خوشحالی دخمرکم کلی دست و پا می زنه...
کنار خودم نشوندمش و با اونایی که توی پارک بازی می کردن ذوق می کرد... به فکر رفتم ، به امروز صبح که با ترس و اضطراب آزمایش خون دادم و به خونه برگشتم. نفهمیدم زمان چه جوری گذشت که بعدازظهر شد و برای جواب با آیسا به آزمایشگاه رفتم و وقتی دیدم جواب منفیه کلی خوشحال شدم و با ناز ناز مامان که توی بغل من در حال دست و پا زدن بود و از اینکه بیرونش آورده بودم شاد بود به پارک اومدیم زیر سایه درخت نارون که شاخه هاش با نسیم هم آواز شده بود نشستیم ... کم کم چشمای قشنگ عسلک مامان سنگینی میکنه و این هوا خواب رو به سراغش مییاره ... آروم بغلش میکنم ... خدایا به خاطر همه ی نعمتهایی که به من دادی شکر... ![]()
![]()
هفتهی پیش شب پنجشنبه به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد تأسیس شرکت علیرضا به جشن دعوت شدیم و با وجود اینکه دیر رسیدیم ولی خوب بود... البته دیر شدنش تقصیر من شد. بعد از شام جوجوی مامان که توی بغل بابایی بود همهی کله گندههای شرکت رو با لوس بازیش دور خودش و بابایی جمع کرد؛ از مدیر عامل و مدیر نرم افزار و مدیر پروژه تا .... همه شیفتهش شده بودن... ![]()
![]()
خوشگلکم ؛ بابا رو با یه شیرین زبونی قشنگی به زبون مییاره که قلب علیرضا رو میبره... « بابا... مه... دادا... گاگا...» صداهاییه که جدیداً تکرار میکنه... الان که دارم مینویسم روی کاناپه مثل یه فرشته خوابیده... مامان فدای اون لپای نازت بشم ... ![]()
![]()
دیروز دوست علیرضا بالاخره وقت سفرش به سرزمین کانگروها رسید و به سمت استرالیا پرواز داشت... دیگه الان باید رسیده باشن... امیدوارم زندگی خوبی اونجا بدست بیارن... یه جورایی بهش که فکر میکنم دلم میگیره و هم کنجکاو میشم... ![]()

[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:7 توسط مژده
